عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
64
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
كه از پى مادر ميدويد ديده در او دوخت و امر بگرفتن آن نمود . شبان گفت : فكر اين كرّه را مكنيد رستم گفت چرا جواب داد اين كرّه به رستم متعلّق است رستم گفت تو چه ميدانى شبان گفت زيرا از به دو تولّد او را رخش رستم ناميدهاند و بدين اسمش ميخوانند فعلا دو سال است كه او قابل سوارى است ولى مانعست كه كسى بر او سوار شود و مادرش نميگذارد كسى به دو نزديك شده او را بربايد رستم او را با كمند گرفته نزد خود آورد مادرش دويد كه خود را به روى رستم افكند ولى رستم به منظور راندن آنچنان فريادى برآورده پاى بر زمين كوفت كه ماديان از ترس بر زمين افتاده پشتش به خاك سوده شد و چون رستم دست بر پشت كرّه نهاد نه تنها خم نشد بلكه در كمال قدرت برپاى ايستاد رستم فرياد برآورد كه به خدا اسبى كه بتواند مرا ببرد و بجلال من بيفزايد اين اسب است شبان ويرا گفت اگر تو رستم نيستى اين كرّه را كه متعلّق به ديگرى است تصاحب مكن و اگر رستمى آن متعلّق به تو است و اقبال ترا بدان رهبرى كرده است . رستم بخنده درآمد و شبانرا خلعتى بخشيده روانه كرد پس امر بنگاهدارى و بستن كرّه داد كه او را پرستارى شايان كنند و در نگاهداريش چيزى فروگذار ننمايند چنان كه قبل از يك ماه زيبائى و رعنائى كامل يافت و حسن ظاهر و سرعتش كه حاكى از پاكى نژاد و قدرت او بود قدر و قيمت او را اعلام داشت . رستم امر كرد تا دهانه و زين بر او گذارند و خود بر آن نشست ظاهر زيبايش بر ساير صفاتش فزونى داشت رخش در عينحال كه چون كوهى بر پاى استوار بود در موقع تاخت چنان مينمود كه سيلاب عظيمى در زير پايش روان باشد بميل و اراده رستم حركت ميكرد و بحدّى مطيع او بود كه حاجت به حركت عنان نداشت و كسى را جز او ركاب نميداد زال كه رستم را بر رخش چون شيرى بر فيل و بازى بر عقاب سوار ديد بينهايت مسرور شده گفت : فرزند نقصى كه در كار تو بود بر طرف شد و اسباب كارت فراهم آمد اكنون بايد آنچه زمانه در خصوص تو وعده داده بمنصّهء ظهور رسانى و آوازهء فتوحاتت از سلاطين روى زمين بگذرد فعلا بايد خود را آمادهء جنگ با افراسياب كنى و قدرت خود را براى انجام امور مهمّه مصروف دارى و انتقام از او بازستانى و اين